بازگشت پس از چند سال!!

خيلي اتفاقي اومدم اينجا

ديدم کلي کامنت تاييد نشده هست !

راستش ما اينْ براي مسابقه ي منطقه ساخته بوديم..

اما الان که ميبينم...

خيلي دلم ميخواد بازم به نوشتن تو اينجا ادامه بدم!

حداقل براي حفظ ايراني بودنم:)

فقط...اينکه دست تنهام و ...

خلاصه اينکه هر کسي ميتونه کمکم کنه لطفا کامنت بزاره که اينجا اين سوگنامه کامل شه:)

چسب زخم

یکی داشت غذا می خوردمی گفت::اوه مای گاد
این غذاش واندرفول بود
من همین اواخر دسامبر یک ناگت مینی کورن داگ خوردم
اونم در اتمسفری که دیزاینش واقعا...
گفتن استاد می شه اسمتون رو بفرمایین
گفت بله
بنده صفدر چمباتمه هستم


چسب زخم

واسه خنده گذاشتم.امیدوارم خوشتون بیاد!!
یه روز «یکی» به دوتش زنگ زد گفت فردا کارت دارم
دوستش گفت خب قرار بزار همو ببینیم
«یکی» گفت باشه اما هر ساعتی قرار گذاشتیم پنج دقیقه زود تر می خوام ببینمت
دوستش گفت یعنی چی؟؟؟
«یکی» گفت آخه هر موقع ازت پول قرض میخام می گی اگه پنج دقیقه زود تر گفته بودی داشتم
دادم به کسی!!!؟

برای تنوع وبلاگ!!!

یه داستان آموزنده میزارم

برای تنوع!!!امیدوارم لذت ببرین!

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . “

خدا را شکر گوییم ...

نامهای ایرانی در شاهنامه!!!


آرش = پسر کیقباد ، برادر کاووس

ایرج = کوچکترین پسر فریدون ، نخستین شاه ایران پس از تقسیم سلطنت جهان از طرف فریدون به سه پسرش : سلم و تور و ایرج

بهروز = از سواران بهرام گور

بهمن = یکی از چهار پسر اسفندیار که رستم به اندرز اسفندیار به پرورش او همت گماشت اما وی دودمان رستم را بر باد داد

بیژن = پسر گیو گودرز و همسر منیژه دختر افراسیاب

تاجبخش = رستم

جریره = همسر سیاوش و مادر فرود

جهانبخش = فریدون

خسرو = خوب چهره ، به معنی مطلق پادشاه

رستم = پسر زال زر و رودابه و نواده سام نریمان
 
سیاوش = پسر کاووس و پدر کیخسرو که به دست افراسیاب کشته شد

شهربانو = خواهر گیو و همسر رستم دستان

فرنگیس = دختر افراسیاب و همسر سیاوش

فرود = پسر سیاوش از دختر پیران که بهد دست توس کشته شد

کیخسرو = پسر سیاوش و فرنگیس که پس از کاووس به شاهی ایران رسید و افراسیاب را به کین پدر خود سیاوش کشت . او از شاهان بسیار نجیب و اهورایی شاهنامه است

گودرز =پدر گیو و از قهرمانان و سرداران شاهنامه در عهد کاووس و کیخسرو

همای = دختر گشتاسپ
هوشنگ = دومین شاه اسطوره یی و پسر سیامک

پناهنده شدن سیاوش به افراسیاب

پس از چندی تورانیان در مرزهای ایران دست به تدارک جنگ زدند.

هنگامی که دو سپاه روبروی یکدیگر آماده جنگ شدند، افراسیاب شبی در خواب دید که ایرانیان بر وی

 غلبه یافته او را دست بسته نزد کیکاووس برده و می خواهند به دو نیمش کنند. ستاره شناسان و

خوابگزاران وی را از دست زدن به جنگ منع کردند و صلاح کار را در صلح و سازش دیدند. 

 رستم مامور شد که نزد کیکاووس رفته قرارداد صلح را به نظر وی برساند. کیکاووس پس از آگاهی بر

رویدادها، به رستم پرخاش کرد و از او خواست که بازگردد، همه گروگانهای تورانی را بکشد، هدایای

 شان را به آتش افکند و با تورانیان به جنگ برخیزد.

 اما رستم به شاه تذکر داد که پیمان شکنی وی و سیاوش کاری ناشایسته است. کیکاووس خشم

 آلوده رستم را به سیستان فرستاد و به سیاوش نامه نوشته، از او خواست تا با افراسیاب بجنگد.

 سیاوش اجرای دستور پدر را نابخردانه دید و سپردن سپاه به طوس را نیز غیر عاقلانه دانست. پس با دو

 پهلوان از هواداران و یاران خود به مشورت نشست و پس از جلب موافقت آنان، آهنگ آن کرد که به

 افراسیاب پناهنده شود. یکی از آن دو پهلوان که زنگه نام داشت، به سفارت نزد افراسیاب رفت و برای او

 شرح داد که بهای آشتی با وی برای سیاوش بس سنگین بوده است و اکنون از او می خواهد که اجازه دهد تا به توران برود و در خدمت وی باشد.

 

افراسیاب درخواست شهزاده دل آزرده را پذیرفت و موافقت خود را طی نامه ای به وی اعلام داشت.

سیاوش سپاه را به بهرام سپرد و همراه افراسیاب به توران زمین رفت. پیران ویسه سردار افراسیاب

 دختر خود جریره را به همسری سیاوش درآورد. افراسیاب نیز دختر خود فرنگیس را به زنی به وی داد.

افراسیاب همچنین ایالات خوارزم را را به داماد خود سپرد تا وی در آن سامان حکمرانی کند و ساختن

 گنگ دژ  پس از این ازدواج ها صورت گرفت. سیاوش علاوه بر آن شهری بنیان نهاد که سیاوشگرد یعنی

 «شهر سیاوش» نامیده شد. از جریره دختر پیران ویسه پسری زاده شد که او را فرود نام نهادند. فرنگیس نیز از سیاوش باردار شد.

 

کشته شدن سیاوش

 در این بین گرسیوز برادر افراسیاب که بر سیاوش رشک می برد نزد برادر خود افراسیاب از او بدگویی کرد و چنین وانمود که سیاوش آهنگ کشتن او را دارد. به علت فتنه های گرسیوز میان افراسیاب و سیاوش جنگی درگرفت و سیاوش کشته شد. درباره چگونگی کشته شدن سیاوش چنین نوشته اند : «گروی زره» و «دمور» همراه با گرسیوز، سیاوش را با حالتی بسیار اسفناک و شگفت انگیز به دشتی خلوت کشانیدند و گروی زره، خنجر را از گرسیوز گرفت و سر سیاوش را از تن جدا کرد:

ز گــــرسیوز آن خنـــــجر آبگـــــون             گــروی زره بســـتد از بــــهر خـــون

بـــیفکند شـــیر ژیان را بــــه خاک             نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکــــی تشت بنهاد زریـــن بـــرش            جدا کرد زان سرو سیمین ســرش

بجایی که فرموده بود تشت خون             گـــروی زره بــرد و کـــردش نگـــون

یکـــی باد با تـــیره گردی سیــــاه             برآمـــد بـــپوشید خــورشید و مــاه

همـی یکـــدیگــر را نــــدیدند روی             گـــرفتند نـــفرین هــمه بر گــــروی

سیاوش پاک اندیش، هستی خود را نثار شرافتی کرد که هر انسان آزاده ای باید داشته باشد. افراسیاب که همراه و همگام تاریکی و ناپاکی بود و چون دست خود را در خون سیاوش آغشته کرد، در ژرفای بیداد و ستم بیشتر غوطه ور شد و هستی خویشتن، بلکه بر هزاران تورانی بی گناه دیگر نیز تباه ساخت، سرزمینش را به ویرانی کشید و جنگ و خونریزی بین دو کشور دگرباره شعله ور گردید.

سیاوش صاحب اسبی سیاه به نام شبرنگ (شبرنگ بهزاد) بود. سیاوش و شبرنگ به شدت به یکدیگر علاقه مند بودند. شبرنگ مانند رخش(اسب رستم)، زبان انسان را درک می کرد و به سیاوش به طور کلی وفادار بود.

سیاوش قبل از مرگ به شبرنگ اسب باوفا و باعاطفه اش گفت : «ای شبرنگ، ای یار وفادارم، بدان که اینها دارند خونم را به ناحق می ریزند. به این جهت تو را بدون زین و لگام رها می کنم. برو و مثل حیوانات وحشی روزگار بگذران و تسلیم کسی نشو و به هیچ کس سواری نده تا وقتی پسرم کیخسرو قرار شد به ایران برود اسب راهوارش باش و با هم انتقام خون مرا از افراسیاب بگیرید»

بیاورد شبرنگ بهزاد را                            که دریافتی روز کین باد را

خروشان سرش را به بر درگرفت             لگام و فسارش ز سر برگرفت

به گوش اندرش گفت رازی دراز               که بیدار دل باش و با کس مساز

چو کیخسرو آمد به کین خواستن            عنانش ترا باید آراستن

از آخُر ببُر دل به یکبارگی                        که او را تو باشی به کین بارگی

ورا بارگی باش و گیتی بکوب                  ز دشمن به نعلت زمین را بروب

عشق ناپاک سودابه به سیاوش

سودابه که همیشه در پشت پرده می زیست و جز مشتی ندیمه و نوکر و کلفت کس دیگری را ندیده بود هنگامی که سیاوش را دید در همان نخستین بار، سیاوش زیبا و خوش اندام، قلبش را تسخیر کرد:

یکی روز کاووس کی با پسر                     نشسته که سودایه آمد ز در

ز ناگاه روی سیاوش بدید                        پر اندیشه گشت و دلش بردمید

زعشق رخ او قرارش نماند                       همی مهر اندر دل آتش فشاند

سودابه بی پروا سیاوش را به اندرون شیستان خود خواند.اما سیاوش که به وسیله ی رستم تربیت شده بود علاقه ای به رفتن به حرمسرا که ویژه ی زنان و همسران و کنیزان شاه است نشان نداد. سودابه وقتی با مقاومت سیاوش روبرو شد، چاره ای دیگر اندیشید به این امید که از راه تحریک احساسات کیکاووس به اندرون شبستان خود بکشاند.

دگر روز شبگیر سودابه رفت                     بر شاه ایران خرامید تفت

بدو گفت کای شهریار سپاه                     که چون تو ندیده است خورشید و ماه

نه اندر زمین کس چو فرزند تو                  جهان شاد بادا به پیوند تو

فرستش به سوی شبستان خویش          بر خواهران و فغستان خویش

همه روی پوشیدگان را ز مهر                    پر از خون دلت و پر از آب چهر

نمازش برند و نثار آورند                           درخت پرستش به بار آورند

 کیکاووس بی خبر گمان این که وی به خاطر عشق و علاقه مادرانه چنین پیشنهادی کرده است سخنانش را باور کرد. او از سیاوش خواست به شبستان سودابه برود و با او و سایرین دمساز شود و از آنها دیداری بکند.

سیاوش جوان ولی خردمند، از آنجایی که از نیرنگ و نابکاری سودابه آگاه بود، هنگامی که سخنان پدرش را شنید در شگفت شد،  نمی دانست چه بکند. سرانجام به همراه هیربد که کلیددار حرمسرا و فرد مورد اعتماد شبستان شاهی بود به اندرون کاخ رفت و با استقبال زنان و همسران و کنیزان شاه روبرو شد:

شبستان همه پیشباز آمدند                             پر از شادی و بزم و ساز آمدند

همه جام بود از کران تا کران                              پر از مشک و دینار و پر زعفران

سیاوش چو نزدیک ایوان رسید                          یکی تخت زرین، رخشنده دید

بران تخت سودابه ماه روی                             بسان بوی بهشتی پر از رنگ و بوی

یکی تاج بر سر نهاده بلند                                فرو هشته تا پای مشکین کمند

سیاوش چو از پیش پرده رفت                           فرود آمد از تخت، سودابه تفت

بیامد خرامان و بردش نماز                                ببر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسید دیر                       نیامد ز دیدار آن شاه سیر

سیاوش بدانست کان مهر چیست                     چنان دوستی از ره ایزدیست

بنزدیک خواهر خرامید زود                                 که آن جایگه کار ناساز بود

سودابه به کیکاووس پیشنهاد کرد که از میان دختران زیبای داخل حرمسرا، دختری شایسته برای همسری سیاوش برگزیند و کیکاووس بدون دانستن اندیشه ی پنهانی سودابه پیشنهاد او را پذیرفت.آنگاه به سیاوش گفت: « یکی از دختران سودابه را به همسری برگزین. »

سودابه که اسیر نیرنگ های شیطانی خود بود و همه چیز را در وجود سیاوش می دید و برای دست یافتن به او از هیچ تلاش و کوششی روی گردان نبود و در راه رسیدن به هدفش هیچ اشکالی نمی دید که به هر حیله و نیرنگی متوسل شود. به همین منظور سودابه سودا زده و فتنه انگیز دگر بار خویشتن را به زیبایی آراست و دختران جوان و زیبایش را در اطراف تختش گرد آورد و کسی را برای آوردن سیاوش به نزدش فرستاد و او را به کاخش دعوت کرد:

همه دختران را بر خویش خواند                          بیاراست و بر تخت زرین نشاند

سودابه نه از راه دلسوزی یا محبت مادرانه، بلکه برای رسیدن به هدفش از سیاوش خواست که یکی از دختران جوان و زیبایش را که گرد او جمع شده و به تماشای سیاوش نشسته اند به همسری خویش انتخاب کند. دختران جوان زیبا، طناز و عشوه گر سودابه بدون اطلاع از نیت مادر، سیاوش را چون نگینی در بر می گیرند تا به گمان خود شاید همسر انتخابی او باشند. سیاوش در غوغای عشوه گری های دختران و زنان زیبا در اندیشه گریز از این محیط آلوده و ناپاک بود که ناگهان با پرسش سودابه روبرو شد که نظرش چیست و کدام یک از زیبارویان را انتخاب می کند؟

ولی سیاوش پاسخ منفی داد.

سودابه در آلودگی خیالش گمان می کرد که سیاوش بدین جهت به دختران جوان و زیبای اندرون کاخ توجه نکرده است که خیال دیگری در سر دارد. سودابه فتنه انگیز با پندارهای شیطانی اش چنین پنداشت که چون سیاوش او را دیده است، دیگر به زنان غیر از او توجهی ندارد و به همین سبب چون پاسخ سیاوش را شنید بیدرنگ سیاوش را در آغوش کشید و چهره اش را غرق بوسه کرد. سودابه ساده اندیش، از درون آشوب زده و احساسات پاک و عواطف بی آب و رنگ سیاوش خبر نداشت و نمی دانست که کردار و رفتار ناپسند و گناه آلودش، سیاوش را دچار سردرگمی و شگفتی کرده و او را به سختی رنج می دهد و هر چه بیشتر بر تنفرش از وی می افزاید.

بدو گفت خورشید با ماه نو                                گراید و نکه بینند بر گاه نو

نباشد شگفت ار شود ماه خوار                         تو خورشید داری خود اندر کنار

کسی کو چو من دید بر تخت عاج                      ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

نباشد شگفت ار به مه ننگرد                            کسی را به خوبی به کش نشمرد

من اینک به پیش تو استاده ام                          تن و جان شیرین ترا داده ام

ز من هر چه خواهی همه کام تو                       برآرم نپیچم سر از دام تو

سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد                     بداد و نبود آگه از شرم و باک

اما سیاوش که از هدف سودابه با خبر بود از شنیدن سخنانش سر باز زد و در دیدار بعدی وی را تهدید به قتل کرده از حرمسرا بیرون آمد.

سرگذشت سیاوش...

که روزی طوس، گیو، گودرز و چند پهلوان نامی دیگر به شکار رفتند. آنها پس از پیمودن مسافتی به یک شکارگاه سرسبز و بکر و پربرکت رسیدند و به شکار پرداختند. چون آن شکارگاه پر از شکار بود دیری نپایید که چند حیوان را شکار کردند. آنها پس از پایان شکار به قصد گردشی کوتاه در اطراف نخجیرگاه، پیش تاختند تا به جنگلی انبوه رسیدند. در حال گشت و گذار و تماشای سرزمین بکر و زیبا، ناگهان وجود زنی بسیار زیبا و جوان در آن مرغزار، نظر همگان را به خود جلب کرد:

به بیشه یکی خوب رخ یافتند                                     پر از خنده لب هر دو بشتافتند

گیو که از دیدن دختر زیبا و جوان در این دشت و جنگل انبوه شگفت زده شده بود بیدرنگ شرح حال و علت تنهایی اش را در جنگل پرسید. دختر جوان پاسخ داد : « از دست بدمستی ها و شراب خوارگی های زیاد و پرخاشگری و بدرفتاری پدر، خانه و خانواده ی خود را رها کرده و از ترس جانم فرار کرده به این جنگل پناه آورده ام.

شب تیره مست آمد از دشت سور               همان چون مرا دید جوشان ز دور

یکی خنجری آبگون برکشید                      هما خواست از تن سرم را برید

وقتی گیو از نژاد دختر جوان پرسید، او پاسخ داد : « از بستگان و خویشگان گرسیوز[1] هستم.»

پس از گفتگوی بسیار گیو و طوس هر دو از آن دختر جوان خوششان آمد و بر سر تصاحب او با هم درگیر شدند. چون دامنه ی اختلاف دو پهلوان بر سر تصاحب دختر جوان فزونی یافت به این نتیجه رسیدند که کسی را به داوری بپذیرند و رای او را قبول کنند.

سرانجام کسی را به داوری نشاندند و او نظر داد که دختر جوان را به دربار کیکاوس شاه برده و از او نظرخواهی کنند و هر آنچه که شاه بگوید، آنها بپذیرند.از این رو آنها با دختر جوان رهسپار کاخ کیکاوس شدند و پادشاه هوس باز و عاشق پیشه چون دختر زیبا و جوان را دید فراموش کرد که گیو و طوس برای چه منظوری نزد او آمده اند. او داوری را به کنار نهاد و خود از در خوش زبانی و مغازله با دختر جوان برآمد و نوید یک زندگی اشرافی و شاهانه را به او داد و با چرب زبانی از او خواست که همسرش شود و به او گفت :«تو تنها زنی هستی که شایستگی سوگلی بودن شبستان مرا داری.»

به مشکوی زرین کنم، شایدت                          سر ماه رویان کنم، بایدت

دختر جوان از یک سو به یاد بدمستی ها و خشم و بدرفتاری پدر عربده کش و شراب خواره اش افتاد و از سوی دیگر وقتی زرق و برق و دم و دستگاه شاهی را دید از گیو و طوس چشم پوشید و کیکاوس را برگزید:

چنین داد پاسخ که دیدم ترا                              ز گردنکشان برگزیدم ترا

بنابراین کیکاوس این دختر جوان را نیز به خیل زنان حرمسرا یش اضافه کرد.

چندی نگذشت که دختر جوان از کیکاوس فرزندی به دل نشاند و چون کودک زاده شد ، همگان از زیبایی غیر معمول و بیش از اندازه اش به سختی در شگفتی شدند و به دنیا آمدن نوزاد پسر زیبا روی سالم و تندرست را به کیکاوس خبر دادند و پدر نیز نامی زیبا یر کودک نهاد.

جهاندار نامش سیاوش کرد                     برو چرخ گردنده را بخش کرد

بدین ترتیب سیاوش که نتیجه ی ازدواج کیکاوس با دختری زیبا و از نژاد تورانیان و از خویشان گرسیوز برادر افراسیاب بود دیده به جهان گشود.

چون مدتی از رشد کودک در کاخ کیکاووس گذشت، رستم به نزد پادشاه آمد و از او تقاضا کرد که آموزش، پرورش و تربیت کودک را به او بسپارد. کیکاووس که از نیرو و خرد و دانایی رستم آگاهی داشت بدون هیچگونه مخالفتی سیاوش را به او سپرد. رستم هم بیدرنگ کودک زیبا را برداشت به زابل برد و همچون فرزندش در تربیت و پرورش وی کوشید و راه و رسم آزادگی، پهلوانی و آیین رزم را به او آموخت. رستم سال ها به پای سیاوش نشست تا او را آنگونه که خود می خواست بار آورد.

هنرها بیاموختش سربسر                      بسی رنج ها برد و آمد بسر

سیاوش چنان شد که اندر جهان              بمانند او کس نبود از مهان

سیاوش چون در اثر توجه و آموزش های رستم کاردیده و کارآزموده شد از رستم درخواست کرد که ترتیبی دهد تا به دیدن پدرش کیکاوس برود.

رستم چون ماموریت خود را در زمینه تربیت و پرورش سیاوش پایان یافته می دید، به گرمی از این امر استقبال کرد. آنگاه پس از تهیه مقدمات کار، با انبوهی از پهلوانان و سواران به همراه سیاوش به سوی دربار کیکاووس به راه افتادند. چون کیکاووس از آمدن سیاوش و رستم باخبر گردید، فرمان داد تا سرتاسر مسیر حرکت و تمام شهر را آذین ببندند و خود نیز به استقبال پهلوانان و پسرش رفت و چون آنان را دید هدایای فراوانی به آنها داد.

کیکاووس چندین سال سیاوش را مورد آزمایش قرار داد و در سال هشتم دریافت که او شایستگی جانشینی او را دارد. از این رو بخشی از ایران زمین را برای فرمانروایی به سیاوش واگذار کرد.

زمین کهستان ورا داد شاه                     که بود او سزای بزرگی و گاه

در این بین سیاوش ناگهان خبر مرگ مادرش را شنید. او بر درگذشت مادرش بسیار گریه کرد و سوگواری نمود، سرانجام رویداد مرگ مادر را پذیرفت.

 

ادبیات حماسی چیست؟

خب حالا میخوایم یخورده درباره ی ادبیات و ادبیات حماسی واستون توضیح بدیم..

 ادبیات حماسی :

حماسه یکی از انواع ادبی و در اصطلاح روایتی است داستانی از تاریخ تخیلی یک ملت که با
 
قهرمانیها و اعمال و حوادث خارق ا لعاده در می آمیزد ، ویژگی اصلی حماسه ، تخیلی بودن و
 
 شکل داستانی آن است. وجود انسان های آرمانی و برتر که از نظر نیروی جسمانی و معنوی
 
 برگزیده و ممتاز هستند ،از دیگر ویژگی های حماسه به شمار می آید. 

در حماسه رویداد های غیر طبیعی و خلاف عادت فراوان دیده می شود و همین رویدادهاست که
 
میتواند آرمان ها و آرزو های بزرگ ملتی را در زمینه های مذهبی ، اخلاقی و نظام اجتماعی
 
 نشان دهد و عقاید کلی آن ملت را در بارهء مسایل اصلی انسانی مانند آفرینش ، زندگی ، مرگ و جز آن بیان کند. 

شاهنامهء فردوسی نمونهء اعلای حماسه است که استاد سخن ، بزرگترین شاعر حماسه سرا ابوالقاسم

 
نظر فراموش نشه...!




دانلودی ها!!!

کتاب صوتی شاهنامه

(داستان سیاوش)را می توانید به دو صورت دانلود کنید. یا با استفاده از لینک های مستقیم که در زیر آمده  با استفاده از لینک های پشتیبان غیر مستقیم. برای دانلود لینک های زیر روی لینک ها راست کلیک کرده و روی گزینه ی Save Target As کلیک کنید

 

    عزای مرگ سهراب تـــــــــــــا آغاز داستان سیاوش -اینجا را کلیک کنید 20

داستان سیاوش ---------------------------------   37

سودابه و سیاوش -------------------------------   38

رفتن سیاوش به توران --------------------------   40

             آمدن سیاوش به ایوان سودابه تــــــــــــــــا رفتن رستم و سیاوش به جنگ تورانیان و رسیدن سپاه به بلخ -اینجا را کلیک کنید 21

             پیروزی و صلح سیاوش تـــــــــــــــــا فرستادن طوس به جبهه و تصمیم سیاوش به مهاجرت به توران -اینجا را کلیک کنید  22

             استقبال افراسیاب از سیاوش و پذیرائی تورانیان از او 23

فرنگیس و سیاوش ------------------------------   45

             ازدواج جریره دختر پیران با سیاوش تـــــــــــا داستان فرنگیس و سیاوش 24          

کشته شدن سیاوش ------------------------------   50

             توطئه گرسیوز تــــــــــــــــا رفتن افراسیاب با سپاه برای کشتن سیاوش25

تولد کیخسرو -----------------------------------     52

            کشته شدن سیاوش تــــــــــــا تولد کیخسرو و بزرگ شدن کیخسرو نزد شبان26

کین خواهی سیاوش -----------------------------    54

            آوردن کیخسروی 12 ساله نزد افراسیاب تــــــــــــــــــا اولین کین خواهی سیاوش 27

گذر سیاوش از آتش

 


چنین گفت موبد به شاه جهان                                  که درد سپهبد نماند نهان

چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی                           بباید زدن سنگ را بر سبوی

که هر چند فرزند ،هست ارجنمد                             دل شاه از اندیشه یابد گزند

وزین دختر شاه هاماوران                                       پر اندیشه گشتی به دیگر کران

زهر در سخن چون بدین گونه گشت                        بر آتش یکی را بباید گذشت

چنین است سوگند چرخ بلند                                 که بر بی گناهان نیاید گزند

جهاندار ، سودابه را پیش خواند                             همی با سیاوش به گفتن نشاند

سرانجام گفت ایمن از هردوان                                  نه گردد مرا دل ، نه روشن روان

مگر کآتش تیز پیدا کند                                           گنه کرده را زود رسوا کند

چنین پاسخ آورد سودابه پیش                                 که من راست گویم به گفتا خویش...

سیاووش را کرد باید درست                                      که این بد بکرد و تباهی بجست

به پور جوان گفت شاه زمین                                    که رایت چه بیند کنون اندرین؟

سیاوش چنین گفت کای شهریار                              که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

اگر کوه آتش بود بسپرم                                           ازین تنگ خوار است اگر بگذرم

 پر اندیشه شد جان کاووس کی                               ز فرزند و سودابه ی نیک پی

کزین دو یکی گر شود نا بکار                                    از آن پس که خواند مرا شهریار؟

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز                               که را بیش ، بیرون شود کار نغز !

همان به کزین زشت کردار ، دل                                 بشویم کنم چاره ی دل گسل

چه گفت آن سپهدار نیکو سخن                                که با بد دلی شهریاری مکن

به دستور فرمود تا ساروان                                        هیون آرد از دشت ، صد کاروان

هیونان به هیزم کشیدن شدند                                همه شهر ایران به دیدن شدند

به صد کاروان اشتر سرخ موی                                   همی هیزم آورد پرخاش جوی

نهادند ر دشت هیزم دو کوه                                        جهانی نظاه شده هم گروه

گذر بود چندان که گویی سوار                                    میانه برفتی به تنگی چهار

بدان گاه سوگند پر مایه شاه                                    چنین بود آیین و این بود راه

وز آن پس به موبد بفرمود شاه                                  که بر چوب ریزند نفت سیاه

بیامد دو صد مرد آتش فروز                                        دمیدند گفتی شب آمد به روز

نخستین دمیدن سیه شد ز دود                                زبانه در آمد پس از دود ،زود

زمین گشت روشن تر از آسمان                                جهانی خروشان و آتش ، دهان

 

 

شاهنامه

خب درمورد شاهنامه که فک کنم تا حالا یه توضیحاتی رو خوندید

اما امروز یه توضیح مختصر و کامل راجع بهش میدیم و بعد میریم سراغ

داستان جالب و غم انگیز سیاوش...


شاهنامه، اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگ‌ترین حماسه های جهان در دورهٔ اسلامی و

 شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگ‌ترین سند هویت ایشان است

 چنان که آن را قران ایرانیان خوانده‌اند.

شاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت است ویرایش آن حدود سی‌سال به طول انجامید. فردوسی خوددر این باره می‌گوید:

من این نامه فرخ گرفتم به فال همی رنج بردم به بسیار سال

آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری روی‌داد.

در سال ۲۰۱۰ هزارمین سالگرد نوشته شدن شاهنامه از سوی ایران و سازمان یونسکو جشن

 گرفته شد.


نظر یادتون نره ها....!!!

سلام

سلام به تو دوست عزیز...

ما امروز این وبلاگ رو ساختیم تا تو رو بیشتر با ادبیات

کشورمون آشنا کنیم ! ادبیاتی که عشق و ایثار و گذشت

درونش موج می زنه.. میخوایم از ادبیات حماسی صحبت کنیم

که نوعی از ادبیاته که توش گذشت و فداکاری و وطن پرستی به

شدت موج میزنه.. درمورد این نوع از ادبیات در بخش های بعدی بیشتر 

واستون توضیح میدیم..

ما از بین انواع اشعار و متن هایی که به شیوه ی ادبیات حماسی نوشته شدن

یه قسمتی که به نظرمون جالب تر اومد رو انتخاب کردیم موضوع وبلاگ ما سوگه سیاوشه...

سوگ سیاوش جز داستان های شاهنامه است که به دسته ابوالقاسم فردوسی نوشته شده...

اگه واقعا میخواید بدونید که چرا واسمون انقد جالبه مطالب رو تا اخرش بخونید مطمئن باشید

شما هم خوشتون میاد ...!

منتظر نظرای گرمتون هستیم.. مطمئن باشید کمکمون میکنه!


خلاصه داستان سیاوش

یکی از شور انگیزترین و غم انگیز ترین داستان های شاهنامه ی فردوسی سوگ سیاوش است.

سیاوش فرزند کاووس، شاه خیره سر کیانی است که پس از تولد ، رستم او را به زابل برده ، رسم پهلوانی ، فرهیختگی و رزم بزم بدو می آموزد. در بازگشت ، سودابه ، همسر کاووس شاه ، به سیاوش دل می بندد اما او که آزرم وحیا و پاکدامنی و عفاف آموخته است ، تن به گناه نمی سپارد و به همین دلیل از جانب سودابه متهم میشود. سیاوش برای اثبات بی گناهی خویش از میان آتش میگذرد و از این آزمایش سرافراز بیرون می آید. پس از چندی ، (برای دور ماندن از وسوسه های سودابه و خیره سری های کاووس) داوطلبانه از جانب پدر برای مقابله با افراسیاب به سوی توران زمین می رود. افراسیاب گروگان هایی را به نزد او می فرستد و سیاوش صلح را می پذیرد. از دیگر سو ، کاووس از سیاوش می خواهد که گروگان ها را بکشد اما سیاوش نمی پذیرد و به توران پناه می برد. در آن جا با حریره ، دختر پیران ویسه (وزیر خردمند افراسیاب) و فرنگیس ، دختر افراسیاب ازدواج می کند. از حریره فرود و از فرنگیس ، کی خسرو زاده می شود. سیاوش دو شهر گنگ دژ و سیاوش گرد را در توران بنا می  نهد.

پس از مدتی به تحریک گریسوز ، میانه ی سیاوش و افراسیاب به تیرگی می گراید و سرانجام خون او در غربت و بی گناهی ریخته می شود

 

 

           

 

سودابه کیست؟

سودابه یا سوداوه شخصیتی در حماسه ی پارسی، شاهنامه است.او شاهزاده ی پادشاه هماوران (امیر ژیان) شاه مازندران بود.

کیکاووس که در شاهنامه پادشاهی بی‌خرد است، با آن که توان جنگ با مازندران را ندارد، به این کشور لشکر می‌کشد و از سودابه خواستگاری می‌کند، اما شاه مازندران او و یارانش را به بند کشیده و کور می‌کند.

رستم از هفت‌خان می‌گذرد و با کشتن دیو سفید، خون او را در چشمان کاووس و یارانش می‌ریزد، بینایی را به آنان بازمی‌گرداند و آنان را از بند می‌رهاند.سودابه زنی زیبا، باخرد و مهربان توصیف می‌شود که در تمام مدتِ بند به کاووس یاری می‌رساند و پس از ازدواج با وی شهبانوی ایران و نامادری شاهزاده سیاوش می‌شود.

او بیشتر به خاطر نقشش در انتخاب تبعید سیاوش مشهور است.وقتی سیاوش جوان، کسی که توسط رستم و دور از دربار پدرش رشد یافته بود، باز میگردد، سودابه او را میبیند و عاشق او می شود.او سیاوش را با رفتن به قصر اختصاصی خود برای ملاقات با خواهرش گول میزند.در آنجا او قصد اصلیش را به او نشان می دهد و تلاش میکند که او را اغوا کند.

سیاوش در برابر او مقاومت می کند و از خیانت به پدرش امتناع می کند.سودابه می‌خواهد با زور با سیاوش هم‌آغوش شود، اما جز پیراهنی پاره از سیاوش چیزی در دستانش نمی‌ماند.سودابه، که نا امید شده بود، تلاش می کند که شوهرش را بر ضد سیاوش تحریک کند.

کیکاووس نیز برای آزمایش بیگناهی سیاوش دستورداد از میان آتش بگذرد.سیاووش ناگزیر شد برای بیگناهی خود و بجای خوردن سوگند از میان انبوهی از آتش بگذرد.او بی هیچ زیانی از میان آتش گذشت

 اما سودابه جرات نکرد به آتش نزدیک شود.سیاوش پیش پدر رفت و وساطت نمود که سودابه را ببخشد و او قبول کرد.سودابه که بی‌مهری کاووس را می‌بیند و معشوق را نیز از دست داده، عشق و هم قدرت را از کف نهاده و دوقلوهای زنی را می‌کشد و جای کودکان خودش جا می‌زند و مرگ آنان را به قصد تجاوز سیاوش نسبت می‌دهد و کم‌کم جایگاه پیشین خود را نزد کاووس بازمی‌یابد.

سیاوش نیز برای به خوبی ختم شدن ماجرا به توران می رود و پس از اتفاقاتی به دست افراسیاب به قتل می رسد.پس از این که سیاوش در توران ترور شد، رستم سوگوار و خشمگین از سودابه، او را جلوی کاووس از شبستان بیرون می‌کشد و با شمشیر به دو نیم می‌کند

معرفی اسطوره های داستان سیاوش

کی‌کاووس : (کیکاووس هم نوشته می‌شود) دومین شاه کیانی و نام دارترین پادشاه این سلسله و نوهٔ کی قباد است. غم‌نامهٔ رستم و سهراب و داستان سیاوش نیز به دوران پادشاهی کی‌کاووس تعلق دارد. کی‌کاووس در داستان‌های اسطوره ایرانی بیشتر به عنوان مظهر و قدرتی یاد شده‌است که به همهٔ تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کی‌خسرو به پادشاهی رسید.(پدر سیاوش)



سیاوش : سیاوش یا سیاووش یا سیاوخش (صورت پهلوی آن هم سیاوخش است) از شخصیتهای معصوم شاهنامه و فرزند پهلوان و برومند کاووس است. صورت اوستایی این نام سیاورشن به معنی دارندهٔ حیوان (اسب) نر سیاه است. در شاهنامه نیز اسب سیاوش با صفت شبرنگ(به رنگ شب = سیاه) آمده است.سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گریسوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت.


جریره : دختر پیران ویسه همسر اول سیاوش و مادر فرود است(همسر اول سیاوش)


فرنگیس : نام دختر افراسیاب و همسر دوم سیاوش و مادر کیخسرو است(همسر دوم سیاوش)


کیخسرو : در اساطیر و حماسه‌های ایرانی و شاهنامه  پسر سیاوش و فرنگیس و نوهٔ کی کاووس و افراسیاب و یکی از نامدارترین شهریاران و دلاوران است. واژه کیخسرو به معنی «شاه نیکنام» است.کیخسرو در عدالت و شهامت سرآمد شاهان دیگر کیانی می‌باشد و به نسبت از کیکاووس خوشنامتر است. زیرا کیکاووس در شاهنامه اعمالی موذیانه (از قبیل ندادن نوشدارو به رستم برای بهبودی سهراب) انجام می‌دهداما کیخسرو به عنوان پادشاهی عادل و شجاع باقی میماند.  دستور مرگ سیاوش را افراسیاب صادر می‌کند و کیخسرو انتقام پدر را از افراسیاب می‌گیرد.(پسر سیاوش)


پیران : پسر ویسه، در شاهنامه  پهلوان و سپه‌سالار افراسیاب است. وی در پایان جنگ دوازده رخ به

دست گودرز به قتل می‌رسد. با اینکه پیران از توران  است شخصیتی تماماً منفی نیست و در طول شاهنامه کارهای نیک زیادی از وی سر می‌زند.(پدر زن سیاوش)


افراسیاب : شاه اسطوره‌ای توران پسر پشنگ  در شاهنامه است. او دشمن ایرانیان بود و داستان نبردهایش با ایرانیان و به ویژه رستم خواندنی‌است. افراسیاب سپهدار خردمندی داشت به نام پیران ویسه افراسیاب سرانجام به دست کیخسرو  پسر سیاوش کشته شد.(پدر زن سیاوش)


گرسیوز : در شاهنامه فرمانده سپاه توران  است. او برادر کوچک‌تر افراسیاب و پسر پشنگ است. او به افراسیاب نزدیک است و افراسیاب با او رایزنی و رازگویی می‌کنند. معاشرت نزدیک سیاوش، شاهزادهٔ ایرانی با افراسیاب تورانی، رشک گرسیوز را برمی‌انگیزد و او سرانجام موجب کشته شدن سیاوش می‌شود.کی خسرو شاه ایران و پسر سیاوش او را به کین‌خواهی پدرش کشت.(قاتل سیاوش)

 

 نظر یادتون نره دوستان...!