X
تبلیغات
سوگنامه ی عشق - کشته شدن سیاوش

سوگنامه ی عشق

شاهنامه با عشــــــــق رقم می خورد...

کشته شدن سیاوش

 در این بین گرسیوز برادر افراسیاب که بر سیاوش رشک می برد نزد برادر خود افراسیاب از او بدگویی کرد و چنین وانمود که سیاوش آهنگ کشتن او را دارد. به علت فتنه های گرسیوز میان افراسیاب و سیاوش جنگی درگرفت و سیاوش کشته شد. درباره چگونگی کشته شدن سیاوش چنین نوشته اند : «گروی زره» و «دمور» همراه با گرسیوز، سیاوش را با حالتی بسیار اسفناک و شگفت انگیز به دشتی خلوت کشانیدند و گروی زره، خنجر را از گرسیوز گرفت و سر سیاوش را از تن جدا کرد:

ز گــــرسیوز آن خنـــــجر آبگـــــون             گــروی زره بســـتد از بــــهر خـــون

بـــیفکند شـــیر ژیان را بــــه خاک             نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکــــی تشت بنهاد زریـــن بـــرش            جدا کرد زان سرو سیمین ســرش

بجایی که فرموده بود تشت خون             گـــروی زره بــرد و کـــردش نگـــون

یکـــی باد با تـــیره گردی سیــــاه             برآمـــد بـــپوشید خــورشید و مــاه

همـی یکـــدیگــر را نــــدیدند روی             گـــرفتند نـــفرین هــمه بر گــــروی

سیاوش پاک اندیش، هستی خود را نثار شرافتی کرد که هر انسان آزاده ای باید داشته باشد. افراسیاب که همراه و همگام تاریکی و ناپاکی بود و چون دست خود را در خون سیاوش آغشته کرد، در ژرفای بیداد و ستم بیشتر غوطه ور شد و هستی خویشتن، بلکه بر هزاران تورانی بی گناه دیگر نیز تباه ساخت، سرزمینش را به ویرانی کشید و جنگ و خونریزی بین دو کشور دگرباره شعله ور گردید.

سیاوش صاحب اسبی سیاه به نام شبرنگ (شبرنگ بهزاد) بود. سیاوش و شبرنگ به شدت به یکدیگر علاقه مند بودند. شبرنگ مانند رخش(اسب رستم)، زبان انسان را درک می کرد و به سیاوش به طور کلی وفادار بود.

سیاوش قبل از مرگ به شبرنگ اسب باوفا و باعاطفه اش گفت : «ای شبرنگ، ای یار وفادارم، بدان که اینها دارند خونم را به ناحق می ریزند. به این جهت تو را بدون زین و لگام رها می کنم. برو و مثل حیوانات وحشی روزگار بگذران و تسلیم کسی نشو و به هیچ کس سواری نده تا وقتی پسرم کیخسرو قرار شد به ایران برود اسب راهوارش باش و با هم انتقام خون مرا از افراسیاب بگیرید»

بیاورد شبرنگ بهزاد را                            که دریافتی روز کین باد را

خروشان سرش را به بر درگرفت             لگام و فسارش ز سر برگرفت

به گوش اندرش گفت رازی دراز               که بیدار دل باش و با کس مساز

چو کیخسرو آمد به کین خواستن            عنانش ترا باید آراستن

از آخُر ببُر دل به یکبارگی                        که او را تو باشی به کین بارگی

ورا بارگی باش و گیتی بکوب                  ز دشمن به نعلت زمین را بروب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 9:27  توسط سوسن محمدی   |